آریان

 
پرستو
نویسنده : آریان - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳٩٠
 

نگاه کن...

پرندگان آواز خوان کوچ در پیش گرفته اند

و

پرستوها

پرستوها آشیانه ی خود را از یاد نخواهند برد

وامیدواری من از همین دلیل ساده می آید

تو پرستو باشی

و آن آشیانه ی سرد من

لبریز از غرور...


 
 
زندگی
نویسنده : آریان - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ،۱۳٩٠
 

سلام ...

خیلی خسته ام......امروز خسته تر از تمام عمرم و روزای زندگیم

این جا نشستم و نمی دونم واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رسم دنیاست؟؟؟

یا قصه ی زندگیه من

 

 

پ ن.مرسی ازهمه خوبیاتون و پیاماتون...شرمنده که نیستم و ...


 
 
تنها
نویسنده : آریان - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳٩٠
 

طپش قلبم تمنای سکوت می کند

و سکوت تنها همین چند لحظه ی تنهاست

کاغذی بی معنا پیش رویم می گیرم

ونشان خواهم داد

کسی این جا منتظر می ماند

نوشته های بی معنا را ذهن ساده هم می بافد

و شکوه خلوت خود را به نشاط سبز خواهم کرد

خلوت بیشه ها را نقاشی خواهم کرد

و در آن نسیمی خواهم کشید

حالا که تو نمی آیی

جای من در صفحه ی نقاشی کنار پنجره باشد

جای من در صفحه نقاشی کنار پنجره،کنار نقاش،کنار شوق یک دریا باشد

وتو جای خالی من باش

وتو جای تنهایی من باش

ایثار صدا و صداقت به معنای نبودن تو

ایثار سکوت و سلامت به معنای تلخی من...

 

 

 

پ ن 1.واسه همه منتظرا....یکیشم توییا نیلو.....


 
 
خسته ام
نویسنده : آریان - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳٩٠
 

من خسته شده ام

می خواهم بروم یک گوشه ای سیب بخورم

و آرزوهایم را گریه کنم

من خسته شده ام

می خواهم دل کسی را بشکنم

اما می ترسم او ناله کند و خدا با من قهر کند

من خسته شده ام

می خواهم بروم بروم تا ته دنیا

اما من که از یک سوسک می ترسم

چه کنم با این همه گناه؟؟؟

من خسته شده ام

می خواهم بروم پیش خدا با او چای بنوشم،دردودل کنم

اما می ترسم بگوید:من وقتی برای تو ندارم

من خسته شده ام

خوب بیچاره دلم دارد می ترکد

می ترسم دیوانه شود و سر به بیابان بگذارد

دلم آخر خواب می خواهد

اما شب ها دیگر خواب ندارد

من خسته شده ام

چشم هایم لک زده اند برای بسته شدن

من خسته شده ام

اصلا کجا آرامش می فروشند؟

دلم می خواهد بخرم،چند است؟؟؟

من خسته شده

دلم یک سنگ صبور می خواهد

می خواهم بنشینم و همه رازهای دلم را به او بگویم

بعد او با من همدردی کند

به من لبخند بزند مثل همیشه مثل قبل از رازهایم

اما من کسی را ندارم

اصلا می خواهم سنگ صبور بخرم

کجا می فروشند؟چند است؟؟؟

من خسته شده ام

می خواهم بروم دیوانه خوانه

اما جایی را سراغ ندارم که دل دیوانه با مغز سالم را پذیرش کند

خوب آنها نمی دانند که دیوانه ی واقعی دلش بیمارست نه مغزش

اصلا می خواهم یکی بخرم و همه دل دیوانه ها را پذیرش کنم

کجا می فروشند؟چند است؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

پ ن1.اصلا به ما چه که خسته شدی....نه؟؟؟

پ ن 2.اگه کسی می دونه بگه ها....


 
 
گدایی
نویسنده : آریان - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳٩٠
 

در راه روستایی کاسه گداییم را

ازین در به آن در می بردم

که ناگاه گردونه زرین ات

چون رویایی با شکوه

در افق نمایان شد

و من در شگفت شدم

که کیست این شاه شاهان

امیدهایم بالا گرفت

و گمان کردم روزهای بدبختیم پایان گرفت

چشم به راه ایستادم

که بی در خواست صدقه داده شود

و سکه ها از هرسو بر خاک افتد

گردونه بالای سرم ایستاد

نگاه تو بر من افتاد

و لبخند بر لب پیاده شدی

احساس کردم که بخت زندگیم سر انجام از راه رسیده است

آنگاه ناگهان دست راستت را دراز کردی

وگفتی چه داری که به من بدهی؟؟

آه چه ژست شاهانه ای بود

که تو در برابر یک گدا دست به گدایی گشودی

و من گیج شدم

و ندانستم چه کنم

پس به آرامی دست در کیسه ی خود فرو بردم

و خرد ترین دانه ی ذرت دارایی ام را

پیشکش تو کردم

اما چه شگفت بود پایان روزم

که کیسه ام را تهی کردم

و در میان پشته فقیرانه ذرت هایم تکه ای زر یافتم

که به اندازه ی خرد ترین دانه ی ذرت هایم بود

آنگاه بود که به تلخی گریستم و آرزو کردم

کاش

شهامتش را می داشتم که همه دارایی هایم را

پیشکش تو می کردم...

 

 

پ ن.اینو یه جایی خوندم دلم خواست همه بخونن .این جا نوشتمش...

 


 
 
سهم من
نویسنده : آریان - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ،۱۳٩٠
 

بی هیچ حسی جدید دوباره راه نوشتن در پیش گرفته ام

بی هیچ خاطره ای از احوال انسانی خود ،می نویسم

اطرافم را دیواری از دروغ نهاده ام

سقفی از امید

بلند،بلند

بی هیچ حسی جدید دوباره دل سرد می شود

بی هیچ خاطره ای کاغذی سیاه می شود

حالا که قرار بر این شد که تو نیایی

من خاطراتم را گریه می کنم

تو احوال مرا گریه کن

و خدا برای ما دعا

در همه حالی سهم من گریه باشد

وسهم تو رفتن...


 
 
انسان
نویسنده : آریان - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٠
 

حکایتی نو،حکایتی تازه

حکایتی کوتاه برای گفتن و شنیدن صدای دوست

وکسی را چنان دوست داشتن که گویی همه اویی از برای بودن

نوشتن تنها راه نیست و خواندن تنها دلیل

ماه به حکایت نیلوفران خسته،خسته و جان فرسوده نخواهد شد

ماه که روشنی می بخشد

هرگز به دشنه ای سرد به قلب این همه آشیانه نخواهد کوبید

تنها دست دروگر بود که خوشه ی گندم را چید

بی حوصله،بی تحملی کوتاه،تنها داس بر یاس کشید

و خون از ریشه های دلخوشی خاک بیرون چکید

وزمین سرد به رسوایی نشست وشرم سیاه گشت

مرد دروگر،دلخستگی خود را بهانه کرد و گریست

ماه هرگز بی اعتنا به اشک دل سوخته ای غروب نمی کند

بی حوصله از خویش،ازین زمان الکن بی معنا

بی واسطه ی عشقی عمیق

تنها گذری خواهد بود این عبور ساده

تنها گذری کوتاه بی هیچ تحولی

و تنها عابری بر سطر و ستون زمین قدم بر می دارد

چه می شود تورا ای عابر

ای آنکه یکی نگاه بر آسمان نمی افکنی

ای آنکه نمی بینی چراغ را میان این همه تاریکی

عریان زاده شده ای و عریانی با تو خواهد ماند؟

آیا تو هم چونان پیشینیان من عریان بر سفر خواهی رفت؟

آیا چونان آنان که هیچ شمعی بر نیفروختند خواهی رفت؟

تو را چه فرق با سنگ وخاک وآب ودرخت؟

که تو انسان زاده شده ای و به هیبت پر شکوه انسان خواهی رفت

آیا هیچ سودی تورا ازین انسان بودن نیست؟

نگاه کن به آن گوشه که ابری از حوصله ی عشق سرشار است

ماه نقره ای ،ماه زیبای من

چقدر کوچک است امشب

نگاه کن به آن گوشه ی شالی زار

چقدر زیبایی

آیا نمی باید تو را اندیشیدن

که این همه و هین همه نشان را دلیلی هست

آیا تورا نمی باید کوشیدن دوست داشتن؟؟؟

انسان تنها یک نام نیست

انسان توانایی همه چیزیست که باید باشد

انسان نبوغ بودن و سرود گشتن است...

 


 
 
جا مدادی
نویسنده : آریان - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳٩٠
 

زیبایی ها برای تو

دست هایم توان برداشتن باری سنگین تر از یک قلم را ندارد

ولی هنوز دلی دارم که هدیه دهم

می توانی دلم را جامدادی کنی

و در آن غم هایت را کنار مداد قرمز نیمه تراشیده بگذاری

دلم توان آن را دارد که تورا به جایی ببرد که ندیده ای

پس پرستوی خیال را پرواز ده

تو اکنون مال منی

به سادگی این رامی گویم

وتو به سختی باور می کنی؟؟؟


 
 
← صفحه بعد